من و بزرگ شدن
سال نو مبارک
پسرک من دیگه کوچولو نیست

به گفته خودش وقتی روی صندلی کوچکش منشینه ،دیگه پاهاش به رمین میرسه
تو خوشحالی و من...
من صد البته خوشحالم...تو دیگه واقعا داری بزرگ میشی و من ..
من دلم برای بغل کردنت تنگ میشه و میشه و میشه...
و تو مٍل ماهی از بغلم لیز میخوری و دووم نمیاری که بغلت کنم...
آخه تو بزرگ شدی...
به من میگی :"مامانی 3 سالم شده..."
پسرک زیبای من همین روزهای 3 سال پیش بود که تو درونم بودی و فقط من میدیدمت و من...

همین 3 سال پیش بود که با تمام وجودم اعضای بدنت رو لمس میکردم...
آخه هنور به دنیا نیومده بودی...
و بعد... در 11 خرداد 90 نام مرا مادر گذاشتند...
و چه دلنشین است این اسم...و چه ریباست...
الان که مینویسم اشک در چشمانم حلقه زده... یاد خاطرات شیرین با تو بودن میفتم... 
دلم تنگ شد... برای نورادی ات ... یاد آن روزها میفتم که تو حتی توان مک زدن شیر را نداشتی...و امروز...
و امروز آنقدر بزرگ شده ای که به من میگویی"مامانی پاهام دیگه روی زمین میرسه...."
عجب سرعتی دارند این لحضات بزرگ شدنت...
میترسم عقب بمانم و تو بروی...
و من بمانم و ... خاطرات شیرین با تو بودنم...
پسرم.. دلبندم...وقتی میدوی.. ببین مادرت جانمانده باشد..ببین مادرت کجای بزرگ شدنت مانده ،مانده خسته ...و چشم به راه تو...


من و بزرگ شدن 